محمود نجم آبادى
241
تاريخ طب در ايران ( فارسى )
بمجمر يكى آتشى برفروخت * بر آتش از آن پرش لختى بسوخت چو يك پاسى از تيره شب درگذشت * تو گفتى كه روى هوا تيره گشت نگه كرد زال آنگهى از فراز * ز سيمرغ ديدش هوا پرطراز همانگه چو مرغ از هوا بنگريد * درخشيدن آتش تيز ديد نشسته برش زال با داغ و درد * ز افراز مرغ اندرآمد بگرد " به دو گفت سيمرغ " شاها چه بود * كه آمد بدينسان نيازت بدود ؟ " به دو گفت سيمرغ " كاى پهلوان * مباش اندر اين كار خستهروان سزد گر نمائى به من رخش را * همان سرفراز جهانبخش را " خبر چون بنزديك رستم رسيد * خود و رخش هرد دو به بالا كشيد نگه كرد مرغ اندر آن خستگى * بجست اندر و روى پيوستگى بمنقار از آن خستگى خون كشيد * و زو هشت پيكان بيرون كشيد بر آن خستگيها بماليد پر * هم اندر زمان گشت با هوش و فر بر آن همنشان رخش را پيش خواست * به دو همچنان كرد منقار راست برون كرد پيكان شش از گردنش * نبود ايچ پيكان دگر در تنش همانگه خروشى برآورد رخش * بخنديد و دلشاد شد تاجبخش به دو گفت سيمرغ " كاى پيلتن * توئى نامدار همه انجمن چرا رزم جستى ز اسفنديار * كه او هست روئينتن و نامدار " به دو گفت رستم كه " گر او ز بند * نگفتى نگشتى دل من نژند مرا كشتن آسانتر آيد ز ننك * اگر باز نالم به سختى ز چنگ " * * *